۱۰ نفر در اتاق نشسته بودند. پنجره با باد صدا و از نایلون ندا میداد. تابلوی دختری نیمه لخت کج بر روی دیوار کج اتاق ۱۰ نفری با سنجاق چسپانیده شده بود. من یاد روزی افتادم که او آمد و نوشته هایم را دید. کتاب بوف کور صادق هدایت را جلو دستم گذاشت و گفت: هیچی نفهمیدم. پنجره را باز کردم و گلدان را داخل آوردم و سرم را تا یقه ی پیرهنم بیرون بردم. ۹ نفر به یاد روزی بودند که بعد از نشان دادن نوشته هایشان خود را حلق آویز کرده بودند. من شهر و میدانها و پسرک های سیگار فروش را جا گذاشتم. در سلیمانیه پیش مردی ایرانی نگهبان گندمزار خانمش شدم. بعد از دو سال نگهبانی گندمزار زن مرد ایرانی را ترک کردم. گلدان را در دست و به شهر نفهمهای یکدیگر نشناس رفتم. پنجره را بستم و گلدان را فروختم. با پولش ۱۰۷ ترانه و بسته ای سیگار خریدم. باران ماشینها را کثیف و ذهن مردم را لجنمال می کرد. مانکنها سوار بر اشترها با بارهای چند تنی سردرگمی به سوی پوست مدرنیزم در حرکت بودند. ۱۰نفر در اتاق خالی بود. تابلوی نیمه لخت ـ خود را پوشانیده و در سجده به ترانه های من گوش میداد و به گلدان خیره شده بود. سیاست مادران را با مهریه ی وطن بر پسرانشان ............
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 19:2  توسط کارو شیخ
|
با درود
این وبلاگ به علت خلل در ایدئولوژی برای مدتی تازه نمی شود.
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 16:58  توسط کارو شیخ
|
گذشت زمان و
کمرنگتر توصیف زمان گذشته
عاطفه ساییده شده با
غبار گفتمان بر لب نشسته
ما میرنجانیم تبسم را
به حکم کالی صدای انسانیت
تو آلبوم را می تکانی
غبار از ما رود
آنجا که باشد ندای انسانیت
* خواهش:
اگر کسی توانای ترجمه این نوشته را دارا میباشد : به هر زبانی
در سخنگاهور اندیشه اش
منعکس نماید.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:20  توسط کارو شیخ
|
هنگامی که انسان را "لحظه ای" میشناسیم :
۱ـ شناخت سطحی
۲ـ دیدگاه ساده
۳ـ بازگویی نادرست
۴ـ نفرت بی دلیل
۵ ـ عشق ناپایدار
۶ ـ مرز تکرار
۷ ـ عاطفه له
۸ - انسان گم
مهم نیست ظاهرت چگونه باشد ـ
مهم آنست چگونه بیندیشی.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 18:42  توسط کارو شیخ
|

( انتظار )
آن هنگام که تو منتظری او بیاید
کسی منتظرش باشد شاید
یا که نه
منتظر است تو بروی
گر تو روی
من چشم به راه میمانم
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:45  توسط کارو شیخ
|
تو خدایی برای من
به خدایی که افکارت را تنیده و
ندانی آغازش کدامین روز و جرات اندیشدنش را نیز......
...........................................
با تو تنهاترینم چون: هنگام به تو اندیشیدن خواهم فهمید که کسی را مثل خود نیابم. هرگز................
بی تو تنهاترینم چون: خودی را که میخواهم باشم در تو بینم.
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من را دریاب چراکه با تنهاترین بودن، حتی اگر در نوشته های بی حوصلگی دفتر خاطرات باشد؛ لذتی چه بسا بیش از .........
هر چه گویم، هر چه نویسم، به هر چه اندیشم؛
تویی در حجمش لبالب است
تکات لی ئه که م (ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ) لیم بگه.
(ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ)
(ــــــــــــ)
(ــــ)
(ـــــــــــ)
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 18:0  توسط کارو شیخ
|
نمی دانم چه بکنم؟
چه بر سرم خواهد آمد؟
به کدام سو روم؟
هزار و یک نمی دانم مرا تنیده اند.
چه کسی صادق است و ...؟
با که گویم؟
به کدام کس اعتماد کنم؟
چه کسی مرا میفهمد؟
من باید چه بکنم؟
نمی دانم............... به کدام سو گریزم؟
کجا روم؟
آشفته و پریشانم.
من چه بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا این چنین بر سرم آمد ؟
به کدام جرم؟
به چه ؟
انسان دوستی ؟ رها بودن؟ آزاد اندیشی؟
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 16:45  توسط کارو شیخ
|
من را چگونه میخواهی؟
هر کس که این نوشته را میخواند اویی را که میخواهد دوست بدارد جایگزین من کند.
تا حالا فکر کردین که هر کس نسبت به منافع شخصی خویش دوست دارد تعریفی از همه چی داشته باشد. من او را طوری میخواهم که کلمه ی انسان مناسبش باشد.
تو من را چگونه میخواهی؟. همه چیز را در نظر بگیر:
ایدوئولوژی.. جنسیت....رنگ...سن...قد....علایق...و ...و...و... وووووووووو.................
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:35  توسط کارو شیخ
|
سقوط
از بالا پایین می آمدم. بالا را فراموش کردم. از پنجره ی هر طبقه قسمتی از بالا را پایین می انداختم. از طبقه ی دهم رویاهایم را. نهم باورم را. هشتم عاطفه. هفتم غمهایم. ششم آرزوهایم. پنجم و چهارم و سوم و دوم و آخر از ابتدا به انتها. به زیرزمین رسیدم. تنهاییهایم با من مانده بود. با آسانسور بالا رفتم. از طبقه ی یازدهم خود را با تنهاییهایم .......

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 17:53  توسط کارو شیخ
|
منصرف
با عصبانیت به من خیره شده بود. ترس داشت وادارش میکرد ماشه را فشار دهد. از چشمانش پیدا بود تردیدی در خودکشی ندارد. لوله ی اسلحه را زیر چانه اش گذاشت. به من نگاه کرد. چشم از چشمانم بر نمی داشت. نظرش را عوض کرد. اسلحه را روبه رویم گرفت. شلیک کرد. آیینه شکست.
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:23  توسط کارو شیخ
|